جنگ سرد و تقسیم اروپا به دو بلوک شرق و غرب

طی معاهده ورسای کشورهای شکست خورده در جنگ بخشی از سرزمین‌های خود را از دست دادند و غرامت سنگینی را به کشورهای پیروز پرداختند. این مسئله باعث ایجاد نارضایتی در مردم شد و مقبولیت دولت‌های حاکم پس از جنگ را به چالش کشید. این نارضایتی با حضور آدولف هیتلر در صحنه سیاسی آلمان به اوج خود رسید. وی در بسیاری از سخنرانی‌هایش معاهده ورسای را محکوم کرد. این مسئله یکی از عوامل اصلی بروز جنگ جهانی دوم بود.

در اواخر جنگ جهانی دوم، سرنوشت کل اروپا در کنفرانس یالتا توسط متفقین رقم خورد، کنفرانسی که در آن وینستون چرچیل نخست وزیر بریتانیا، فرانکلین روزولت رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا و جوزف استالین رهبر شوروی سابق حضور داشتند. «اروپای پس از جنگ» به دو بخش اصلی تقسیم‌بندی شد: «بلوک غرب» که تحت تاثیر ایالات متحده آمریکا بود و «بلوک شرق (کمونیست)" که متاثر از شوروی سابق بود. با شروع جنگ سرد، اروپا توسط یک پرده آهنین به دو قسمت تقسیم بندی شد؛ اصطلاح پرده آهنین برای اولین بار توسط وینستون چرچیل به‌کار رفت. برخی کشورها از لحاظ سیاسی بی‌طرف بودند اما بر مبنای سیستم اقتصادی و سیاسی‌شان تقسیم‌بندی شدند.

اروپای غربی

اروپای غربی یک اصطلاح سیاسی–اجتماعی است که در زمان جنگ سرد ابداع شد و از آن زمان تا کنون به کار رفته است. این اصطلاح به معنای کشورهای اروپایی جهان اول (توسعه یافته) است. این اصطلاح در مقابل اصطلاح اروپای شرقی قرار دارد و وجه تمایز آن با اروپای شرقی جغرافیا نیست بلکه اقتصاد، سیاست و دین است. اروپای شرقی و اروپای غربی نوسانات تاریخی فراوانی داشته و با یکدیگر همپوشانی دارند که در نتیجه درک مناسب این دو اصطلاح کمی با مشکل همراه است.

امروزه اصطلاح «اروپای غربی» کمتر به مرز جغرافیایی بین کشورها وابسته است و بیشتر مفهومی اقتصادی است. این اصطلاح با مفاهیمی مانند سرمایه‌داری، لیبرال دموکراسی و اتحادیه اروپا ارتباط تنگاتنگ دارد. اغلب کشورهای حوزه اروپای غربی دارای فرهنگ غربی مشترک هستند و اکثرشان با کشورهای حوزه آمریکای شمالی، آمریکای جنوبی و اقیانوسیه روابط اقتصادی و سیاسی تنگاتنگی دارند. به علاوه شبه‌جزیره اسکاندیناوی (در شمال اروپا) معمولاً با دموکراسی اجتماعی (سوسیال دموکراسی) شناخته می‌شوند و در اغلب مناقشات بین‌المللی نقشی بی‌طرف را ایفا می‌کنند. همچنین «اروپای غربی» یک منطقه جغرافیایی از اروپا است که در قیاس با درک سیاسی سنتی از اروپای غربی بسیار محدودتر است. سازمان ملل متحد قاره اروپا را به چهار منطقه اروپای غربی، شرقی، شمالی و جنوبی تقسیم می‌کند، و بر طبق این تقسیم‌بندی اروپای غربی از نه کشور زیر تشکیل شده است.

اروپای شرقی

اروپای شرقی به همه کشورهایی اطلاق می‌شود که ارتش اتحاد جماهیر شوروی طی پیشروی به غرب و پاکسازی ارتش آلمان نازی، آنها را به اشغال خود درآورد. علاوه بر این کشورها، جمهوری دموکراتیک آلمان، (که به صورت غیررسمی آلمان شرقی نامیده می‌شود) با اشغال بخشی از آلمان توسط اتحاد جماهیر شوروی به بلوک شرق پیوست. با فرمان استالین در همه این کشورها دولت‌های کمونیستی روی کار آمدند. اگرچه این کشورها رسماً از اتحاد جماهیر شوروی مستقل بودند اما میزان این استقلال کاملا محدود و وابستگی این کشورها کاملاً مشهود بود. یوگسلاوی و آلبانی که کمتر از اتحاده جماهیر شوروی تبعیت می‌کردند نیز به «بلوک شرقی | کمونیست» تعلق دارند.

  • آلبانی به شدت مستقل از شوروی عمل می‌کرد و بیشتر به چین متمایل بود. علیرغم این رویه متمایز، آلبانی دولتی کمونیستی بود که بخشی از «بلوک شرق-کمونیستی» محسوب می‌شد.

روند بازسازي روحي و كسب‌وكار در آلمان‌غربي

دو تكه شدن آلمان، شايد يك نتيجه خوب در تاريخ جامعه بشري داشته باشد: تفاوت اداره اقتصاد يك كشور با روش استبدادي متكي بر برنامه‌ريزي مركزي ازيكسو و دولت دموكرات با اقتصادي كه بخش خصوصي و آزادي دادوستد، موتور و محور حركت قرار مي‌گيرند، در سوي ديگر. روش اول نصيب ساكنان شرق آلمان و روش دوم نصيب ساكنان غرب آلمان شد. نتايج متفاوت در كسب‌و‌كار و روحيه شهروندان دو تكه آلمان بخش ديگري از گزارش‌ حاضر است كه مي‌خوانيد.


بعد از آنكه دو آلمان هر يك در حوزه نفوذ يكي از ابرقدرت‌ها قرار گرفت، مشخص شد كه اين وضعيت را نمي‌توان با توسل به زور تغيير داد، زيرا ريسك جنگ اتمي نتيجه‌اش نابودي طرفين بود. جدا از اين مسائل، شهروندان آلمان فدرال و آلمان شرقي پيوندهاي ويژه خود را با حكومت و نظم اجتماعي خود برقرار كرده بودند. اگرچه سيل فراريان از شرق به غرب قطع نشد، بسياري از شهروندان آلمان شرقي كوشيدند خود را با شرايط و وضعيت آن تطبيق دهند و زندگيشان چندان كه در يك ديكتاتوري ممكن است، به نحوي جريان يابد. هر كس كه خود را با وضعيت و شرايط تطبيق مي‌داد، مي‌توانست در حزب يا حكومت پيشرفت كند و كسي كه حزب را نمي‌پذيرفت، اما به هر حال نمي‌خواست موجوديت خود را به خطر اندازد، تلاش مي‌كرد چندان به چشم نيايد و شانس خود را در بخش خصوصي مي‌آزمود. حكومت با آزادي سر و كار نداشت، زيرا اظهار عقيده و نظر ممنوع بود.
وحشت سبب مي‌شد مردم به تظاهر روي بياورند تا بتوانند زندگي روزمره‌شان را بگذرانند و در تيررس سازمان امنيت قرار نگيرند. اگرچه به لحاظ اقتصادي، آلمان شرقي به مراتب از آلمان غربي عقب‌تر بود، ولي وضعيت زندگي‌ به نسبت يك جامعه سوسياليستي كه معمولا از كمبود كالا رنج مي‌برد، چندان بد نبود، زيرا حكومت در وضعيتي نبود كه قيام ديگري را تحمل كند. اينكه آلمان شرقي در سال 1989 سرانجام برچيده شد و در يك انقلاب مسالمت‌آميز، ديكتاتور مجبور به ترك قدرت گرديد، بيشتر برخاسته از يك نياز آزادي‌خواهانه و ميل به آزادي بود تا نارضايتي اقتصادي.
طبيعتا رفاه اقتصادي رو به تزايد در آلمان غربي موجب نارضايتي بيشتر شهروندان آلمان شرقي از موقعيت اقتصاديشان و اسباب حسرتشان مي‌شد. هنگامي كه در دهه پنجاه اقتصاد سوسياليستي قدم‌هاي كوچكي برمي‌داشت، آلمان غربي توسعه اقتصادي بي‌مانندي را از سر مي‌گذراند. توليد و مصرف چنان رشد يافته بودند كه از معجزه اقتصادي آلمان غربي سخن مي‌رفت. رشد اقتصادي چنان سرعت داشت كه به زودي براي همه شغل به وجود مي‌آمد، حتي براي هزاران نفري كه از شرق به غرب گريخته بودند. به خاطر آنكه بازدهي اقتصادي به تبع افزايش تعداد افراد شاغل با سرعت بالايي گسترش مي‌يافت، شكل زندگي اجتماعي و جامعه نيز تغييرات بسياري يافت. تعداد كارگران و كاسب‌كاران كوچك كاهش مي‌يافت و بر تعداد كارمندان بخش خصوصي و دولت افزوده مي‌شد. در همان حال، اهميت بخش كشاورزي در اقتصاد مدام كمتر مي‌شد.
بخش متوسطي پا گرفته بود كه مي‌توانست از عهده بسياري هزينه‌ها برآيد. ابتدا يخچال و ماشين لباس‌شويي، بعد تلويزيون و ماشين و سرانجام تعطيلات در سواحل ايتاليا و اسپانيا. تاسيس بازار مشترك اروپا در سال 1957 كه فرانسه، ايتاليا، كشورهاي بنلوكس و آلمان فدرال به آن تعلق داشتند سبب افزايش سرعت رشد اقتصادي آلمان شد. زيرا برچيده شدن گمرك و موانع تجاري، بازارهاي صنعتي خارج را به روي آلمان گشود. آنچه با اتحاديه صنايع معدني آغاز گرديده بود به تدريج خود را به صورت منطقه متحد اقتصادي اروپا توسعه و تكامل بخشيد. «ساخت آلمان» (Made in Germany) به يكي از معتبرترين علايم كيفيت كالاهاي توليدي در دنيا تبديل شده بود. فرمول توسعه اقتصادي و شعار آن، «رفاه براي همه» بوده است. اما آنچه نبايد در اين ميان فراموش شود آن است كه باوجود رفاه و توسعه اقتصادي، رفاه براي همه مردم به لحاظ درآمد و تقسيم ثروت در بين طبقه متوسط بسيار نابرابر بوده است. نفوذ فرهنگ آمريكايي به ويژه در موسيقي و مد بين جوانان به مدرنيزه كردن هرچه بيشتر زندگي منجر شده بود. با همه اينها، همانند گذشته، در زمان جمهوري وايمار، برارزش‌هاي پيش از جنگ همچون جديت، شايستگي و لياقت و نظم تاكيد مي‌ورزيد تا به اين طريق آلماني‌ها گذشته منحوس خود را فراموش كنند و نه به گذشته بلكه به آينده بينديشند.
در سال 1953 در دومين انتخابات مجلس، آلماني‌ها آدنائر را به طور موثري در جايگاه خود تثبيت كردند. اين تاييد يكپارچه در فضاي بازسازي، شايد نوعي دفع گذشته و زندگي در سايه صليب شكسته بوده باشد. دموكراسي مدام از همراهي و تاكيد بيشتري برخوردار مي‌گرديد و اين امر در جامعه‌اي كه مدت كوتاهي قبل از آن براي پيشوا جشن مي‌گرفت، بسيار مثبت بود. تلاش‌هاي تندروانه را مردم با يك «نه»ي مشخص و روشن نفي كردند. در سال 1952 دادگاه قانون اساسي فعاليت حزب سوسياليست راست (اس.‌ار.پ) را كه جانشين و دنباله حزب ناسيونال سوسياليست و دست راستي افراطي محسوب مي‌شد ممنوع اعلام كرد. يك سال بعد، فعاليت حزب كمونيست آلمان كه مخالف قانون اساسي به حساب مي‌آمد ممنوع اعلام شد. فضاي دموكراسي و پيشرفت اقتصادي موجب خودآگاهي و احساس تازه‌اي در مردم آلمان شده بود، احساس مجدد «كسي» بودن كه شايد هيچ چيز بهتر از پيروزي آلمان در مسابقات جام جهاني فوتبال 1954 در برن، آن را نشان نداده باشد. بخش تاريك اين شروع تازه آن بود كه بسياري از آلماني‌ها توان رويارويي با گذشته و مسووليت مشتركشان را در بروز و ايجاد آن فاجعه نداشتند. به تدريج كار انتقادي راه خود را به سوي خودآگاهي بخش بزرگي از مردم در طي زمان باز كرد.
اين همه به اين معنا نيست كه سال‌هاي بازسازي و نوسازي بعد از جنگ بدون بحران و تنش بوده است. در اواخر 1958 هنگامي كه خروشچف، رهبر كرملين، غرب را تحت فشار شديد قرار داد، آلماني‌ها نخستين كساني بودند كه اين فشار را احساس كردند. خواست خروشچف آن بود كه «برلين بايد در عرض شش ماه به منطقه‌اي غيرنظامي بدل گردد و آمريكايي‌ها و انگليسي‌ها و فرانسوي‌ها بايد نيروهاي نظامي خود را از آنجا خارج كنند. در غير اين صورت، شوروي‌ها و آلمان شرقي خود وارد عمل خواهند شد.» مساله را بايد به اين صورت طرح كرد: برلين غربي همانند جزيره‌اي در دل آلمان شرقي قرار گرفته بود. اين شهر از سال 1945 به مناطق ويژه‌اي تقسيم شده بود. در برلين شرقي قدرت روس‌ها حاكم بود كه با كمك اولبرشت، رهبر آلمان شرقي، بر آن حكومت مي‌كردند.
در برلين غربي يك مجلس سناي انتخابي زمام حكومت را در دست داشت و مطمئن بود كه حضور نظامي آمريكايي‌ها، انگليسي‌ها و فرانسوي‌ها در بخش‌هايشان مانع از تهاجم روس‌ها به آن بخش‌ها خواهد بود. با توجه به اين موضوع، پيشنهاد خروشچف چيزي به جز دور كردن نيروهاي متفقين از برلين و توسعه نفوذ شوروي در آن بخش نبود، تا به اين وسيله اين بخش از آلمان فدرال جدا و ضميمه آلمان شرقي شود. تهاجم مسكو احتمالا در ارتباط با تجهيز نيروهاي نظامي جديد بن بود كه قرار بود از سلاح اتمي برخوردار شوند. اين مساله در خود آلمان بسيار بحث‌برانگيز و سبب تظاهرات و انتقادات عديده‌اي عليه «مرگ اتمي» شده بود.